طبیعت گردی با زبان عادی و زبان ادبی

موضوع را به دلخواه انتخاب کنید: یک بار به زبان عادی و بار دیگر به زبان ادبی درباره آن بنویسید انشا با زبان عادی روزی به همراه خانواده به دامان طبیعت رفتیم. خانواده ما بسیار خوشحال بود. به کنار رودخانه زیبایی رفتیم و در آنجا صدای گنجشک­ها و آب چقدر لذّت بخش بود. من در […]

ادامه مطلب

کوه به کوه نمیرسه ادم به ادم می رسه

ضرب المثل : کوه به کوه نمی رسد ادم به ادم می رسد باز نویسی ضرب المثل: در مدرسه یکی از همکلاسی­ هایم من را بسیار اذیت می­کرد. او همیشه در مدرسه به من با نگاه تمسخرآمیزی برخورد می­کرد. وقتی بیسکویت خود را می­خوردم همیشه تکه­هایی از آن روی لباسم می­ریخت و هر چقدر تلاش […]

ادامه مطلب

عینک

مقدمه:یکی از نعمت های بی شمار خداوند دو چشم بینا است تاباان جهان زیبا و رنگارنگ و همه ی  نعمت های خداوند را با چشم ببینیم تاکه شکرگذار باشیم.امادرمیان این همه ادم ،بعضی هاازاین نعمت بی بهره یا کم بهره هستند.یعنی چشمانشان یا به مرور زمان یا از روز تولد و مادرزادی کم سو یا […]

ادامه مطلب

اتوبوس شلوغ

همه جا را سر و صدا دربرگرفته بود. هم همه فضا را آکنده بود. هر کسی حرفی می­زد. زنی میان­سال از دغدغه­ های خرج و مخارج زندگی می­گفت، زنی دیگر درباره بچه­اش سخن می­گفت. مردی از مریضی­اش حرف می­زد و پیرمردی از تنهایی­اش دم می­زد.همگی جویای همدمی در اتوبوس بودند اما من تنها به سخنان­شان […]

ادامه مطلب

دزدی پیراهنی را دزدید

خود حکایت : دزدی پیراهنی را دزدید وآن را به پسرش داد که به بازار ببرد و بفروشد . پسر پیراهن  را به بازار برد ؛ اما آن را از او دزدیدند. وقتی به خانه برگشت پدرش پرسید . پیراهن را چند فروختی ؟ پسر گفت به همان قیمتی که شما خریده بودید باز نویسی […]

ادامه مطلب

روزی شخصی نزد طبیب رفت

متن حکایت : روزی شخصی نزد طبیب رفت و گفت شکم من به غایت درد می کند آن را علاج کن  که بی طاقت شده ام طبیب گفت : امروز چه خورده ای؟ مریض گفت :  نان سوخته طبیب غلام خود را گفت : داروی چشم را بیاور تا در چشم او کشم مریض گفت […]

ادامه مطلب

درختی با ویژگی های زیر را تصور کنید و متنی درباره آن بنویسید پا در هواست ریشه هایش در ابر فرو رفته است شاخه هایش روی زمین گسترده شده است

درخت کهن زیبای من در دیار من پشت جنگل­های شهر من درختی پهن و زیباست. آن درخت ریشه­های به وسعت دریا داشت. ریشه­هایش تا به ابرها رفته و در ابرها فرورفته بود. پاهایش همان ریشه­هایش بود که در هوا معلق بود. و شاخه­هایش روی زمین گسترده بود. درخت کهن سال من مانند درختان دیگر نبود. […]

ادامه مطلب

فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تر است

بعضی آدم­ها در بسیاری از کارها گستاخی و فضولی می­کنند و در عین حال بسیار خرده گیر و ایراد گیر هستند. روزی همراه دوستم  در خیابان قدم می­زدیم، بسیار گشتیم و مغازه­های زیادی را سر زدیم می­خواستم چیز زیبایی بخرم اما خودم هم دقیق نمی­دانستم آن چیز چه است. بعد از گشتن­های بسیار خسته شدم. […]

ادامه مطلب

باز نویسی حکایت شخصی به عیادت مریضی رفت

متن حکایت : شخصی به عیادت مریضی رفت بسیاربنشست و نقل ها کرد . در آخراز مریض پرسید  از چه دردی می نالی ؟ بیمار گفت از زیاد نشستن تو باز نویسی حکایت: روزی فردی به دیدار و عیادت بیماری رفت. بسیار نشست و سخن­های بسیاری گفت. در آخر از بیمار پرسید چه مشکل و […]

ادامه مطلب